شانه ای که دنیا را به دوش می کشد
سلام خوش اومدی
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
چشم من می بارد
آسمان می بارد
همچو چشمم که از دوری تو می بارد
ولی افسوس نمی دانم من
آسمان بهر چه همچون دل من غمگین است
و برای چه کسی
همچو من می بارد
آسمان هم شاید
غم تنهایی من را دیده
شاید هم خود تنهاست
که نیامد ماهش
و ندیده چشمش
رخ زیبایش را
هر دو مان می دانیم
که چه سخت است که معشوق نبیند یارش
آسمان هم از فراغ ماهش
همچو من می بارد
و من هم در فراغ تو ای زیبا رو
همچو ابر می بارم
از تو من می خواهم
گرنخواهی چشمم
همچو یک ابر بهاری ریزد
و درون قلبم
غم نماند ای دوست
تو بیا و نذار تنهایم ...
ادامه مطلب
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟؟؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا !!!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟؟؟!
خداوندا !!!
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی ؟؟؟!
خداوندا !!!
اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است …
علی شریعتی
ادامه مطلب
خدایا : تو خود می دانی که چه سخت است اگر ماهی کوچکی اسیر آب دریای بیکران باشد.خدایا : تو خود می دانی برای من که همیشه دلم می خواسته با تو زندگی کنم این سیر تکراری روزگار که نا خواسته مرا به کام خود می برد چه قدر ملال آور و خسته کننده است.خدایا: آخر چگونه می توان شکوه تو رادر زیبایی گل بجوییم درحالی که این تکرار همیشگی اشتیاق ، خوب دیدن را از من گرفته است. چگونه میتوانم حمد و ثنای تو را از زبان چکاوکها بشنوم در حالی این تکرار اشتیاق ، خوب شنیدن را از من سلب کرده است.خدایا: می ترسم که اگر به همین منوال پیش رود شعله های عشق تو در وجود من هر روز بی فروغ و بی فروغتر شود. تاجاییکه دیگر نه اشتیاقی برای پرواز داشته باشم و نه امیدی به رهایی ...پس ای خدای مهربان مرا از این تکرار ، از این یکنواختی که همه ی روزهای مرا فرا گرفته است رهایی ده!
خدایا: به من اشتیاقی ده تا دوباره چشمانم قادر به دیدن شگوه تو در زیبایی گل ها باشد. خدایا: به من اشتیاقی ده که دوباره بتوانم صدای مناجات تو را از زبان چکاوک ها بشنوم. خدایا: به من عشقی ده که روز به روز به تو نزدیکتر شوم ....
خدایا : چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم در حالی که خود از کرده خویش آگاهم . چگونه می توانم دوستدار تو باشم در حالی که بر عهد و پیمانی که با تو بسته ام وفادار نبوده ام . چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم در حالی که هنوز شعله های عصیان در درونم فروزان است
بارالها: چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم.
بارالها: تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و میدانی که چقدر مشتاق رسیدن توام ولی هر وقت که تصمیم گرفتم به سوی تو بیایم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دور ساخت . همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روز هم که شده آنچه باشم که تو میخواهی وآنچه کنم که تومی پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است ...
بارالها : می ترسم! از خویش و از این سرنوشتی که در انتظار من است میترسم . از این بیابان و شوره زاری که درپیش روی من است میترسم. می ترسم که مرگ به سراغم بیاید و آرزوی رسیدن به تو را این بار از من بستاند. پس ای پروردگار بی همتا به لطف و کرم خویش مرا از مرداب رهایی ده و توانی ده تا خویشتن را از هر چه بدی است پاک کنم
به حق لطف و کرمت ... آمین یا رب العالمین
ادامه مطلب
در سرم
بیابانهای تو
در دلم
دریاهای تو
حیرانم , حیران
چنان که نمی دانم
آسمان را کجا جا دهم
یا شیطان را
از کجای جهان برانم
که اینجا دیگر جا نیست
از بس که تویی
از بس که من نیستم
ضیا’الدین خالقی
اگر می دانستم ژاله های چشمانم بستر غمت را می شوید تا شادی و امید را بدان بازگرداند,
وجودم را دریایی از اشک می کردم تا شوره زار نفرت از من نیز به دشتی از محبت تبدیل شود ...
و دستانم را که پر از نهال عاطفه هاست, در آن می نشاندم,
شاید رویش عشق را بنگری که به بلندای ابدیت و پایان ناپذیر است...
می دانم نمی دانی نیلوفر عشق تو بود که برکه ی عمرم را رنگین کرد
و سوختنم را تداوم بخشید تا رها از هر تعلقی فقط و فقط در اندیشه ی تو باشم ...
می خواهم کوله بار غم را از شانه های خسته ات بردارم,
حتی اگر به وسعت آسمانها باشد,
چرا که زندگی در لحظه لحظه اش زیباست
و می توان در آن بذر عشق پاشد و با حاصلش که شکوفه های سپید امید است, نیکو زیست ...
بدان که روزگار بی وفاست و فرصتها پر شتاپ...
می ترسم راه پایان یابد و تو در عزلت غمبارت بمیری...
و هیهات از آن روزی که تو نباشی, که اگر نباشی, اگر بمیری, من نیز می میرم . . .
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
دکتر حمیدی
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماندخواهش میکنم!
مخواه که یکی شویم،
مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را،
به همان شدت دوست داشته باشمو هر چه من دوست دارم،
به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه،
رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما،
این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف میزنم
که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست،
بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را،
در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی،
شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم
و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من!
بیا متفاوت باشیم ![]()
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم ،
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم ،
بر لب کلبه ی محصور وجود ،
من در این خلوت خاموش سکوت ،
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم ،
اگر از هجر تو آهی نکشم ،
تک و تنها ،
می شکنم
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
اگر نام مرا با الماس بنویسند
یا ننویسند, چه تفاوت ؟
تو مرا بشناس
تو مرا بخوان
تو مرا دریاب
گر دوست وفا نکرد، دلسرد مباش
در بند کسیکه با تو بد کرد مباش
در دوست ندیدی ار نشان از مردی
تقلید مکن، تو نیز نامرد مباش
روزگاری چون تو من نام و نشانی داشتم
اختری بودم فروزان آسمانی داشتم
یادم چرا کردی ؟
چو میخواهی فراموشم کنی یادم چرا کردی ؟
بزندانم اگر شادی پس آزادم چرا کردی ؟
یک نفس آسوده نیستم:
دائم به رنج و یک نفس آسوده نیستم
چون همصدای مردم آلوده نیستم
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
مشکن ما را ای عشق، شکسته ایم،
اینگونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
" فریدون مشیری"
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
زدست و دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسااازم خنجری نیشش ز پولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
از ذهن اگر نچینمت می میرم
در وهم نیافرینمت می میرم
ای عادت چشمهای بی حوصله ام
یک روز اگر نبینمت می میرم
دلم میخواست
تخته سنگی بودم
تخته سنگی پیر
که دربالاترین عمق اقیانوسی
از هجوم امواج پی در پی
رو به مرگ میرفتم
و یا تکه یخی کوچک
که در گرمای تابستان
در میان صحرایی خشک
رو به پایان است.
و یا گلی سرخ شاید
که پاییز راانتظار میکشد...
ای کاش
فقط ای کاش
که این گونه نبودم
و نداشتم توان دیدن را
دلم کاسه ای مرگ میخواهد
دلم میخواست
این گونه نبودم
دلم میخواست
نبودم ....
هستی ام تویی
همه روح و جسم و جان من
مستی ام تویی،
دم به دم ذکر سجودم،
وجودم تویی
تا ابد منم،
عاشق پیچش مژگان تو ،
عاشقت منم،
عاشق روی همچو ماه تو ،
نبود مرا،
گذری ز مهر سوزان تو،
هستی ام تویی.
مگذر ز من ،
تویی آنکه می پرستیدمش
به خدا قسم،
تویی ذکر شبهای سرد من.
تا ابد زنم،
این دم ، تویی الله من ،
هستیم تویی
تو دیدی این دل من را - ولی کردی فراموشم
نپرسیدی زمن هرگز - منی که از تو مدهوشم
چگونه می توانی تو - کنی با این دلم بازی
چرا از من گریزانی - مرا در آتش اندازی
چگونه می توانی تو - نبینی مهربانی را
مگر از من بدی دیدی - چه هست این بد گمانی را
منی که با تو بودن را - همیشه آرزو کردم
مگو با من غلط بوده - دلی که جستجو کردم
باز کن پنجره را
و به خاطر آور
حس پروازم را
من اگر نیست شوم در پس این خاطره ها
چهرهام خیس شود در طپش ثانیه ها
چه ملال است ؟؟؟بمان...
تو بخوان قصهٔ تنهایی دل را تو بخوان
.
.
.
شاید این خواسته ی دل باشد
تا به تصویر کشم لحظه ی آغوش تو را
صحنه یی رویایی
من و تو در دل شب
نبض یک حادثهٔ خوب به دست
صورت ماه در آب
میرسم تا دم آن لحظه که باز
نام من بر لب تو می خندد
ترس یک لحظه برون رفتن از این رویا را
آسمان میفهمد
میشود در وزش ثانیه ها
طپش قلب تو را
قدر یک لحظه،شنید
.
.
باز کن پنجره را
خواهم آمد امشب
راز غم خواهم گفت
رازقی خواهم چید
برایت باز امشب می نویسم
که پر دردم ولی ع ا ش ق
همین بس
نگاهی را که پنهان می کنم من
شده رسواگر این دل که شیشه است
نمی دانم ولی شاید صلاح است
دلت باشد جدا از این تن سرد
چراغت هست خاموش و دلم تنگ
نگاهی می کنم شاید که مهتاب
نشانگر باشد آن تصویر رویت
چه گویم با تو ای زندانیِ دل
تو صاحب خانه ای در این دل من
کشیدم دور تا دور دلم را
حصاری را که باید می کشیدم
و از روزی که رفتی از دیارم
من از یادت در این دل می نویسم
الناز غیابی
عشق جان میدهد
در دهلیزهای
تنگ
بی وفایی...
اشکهایم مرا یاری نمی کنند
خسته اند از باریدن
چشمانم عقیم شده اند
ودیگر توان تولد اشک نیست...
نردبان دل به چشمانم،شکسته
احساسم جان داده
دل عزادار احساس خود
التماس میکند به چشمانم
که تصویرش را ببارد
پس ببار ای اشک
بگو از مظلومیت دل
وشکسته شدن او
که اشک گویاترین تصویرهاست
از سخنان تلخ به زبان نیامده....
27/11/87
سعید مطوری
من درد تو را زدست آسان ندهم
دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
ازدوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
عشق آن نیست
که یک دل به صد یار دهید
عشق آن است که صد دل به یک یار دهید
دیشب در امتداد همیشگی های بودنم
با یاد تو گفتگو می کردم
که تلنگر نبودنی دیگر از تو
چینی تنهایی ام را شکست و
دریایی از اندوه لرزان را
در وسعت کویر خشک چشمانم
جاری کرد
عبور سنگین لحظه ها
در ورای این دل واپسی
دهشتی سیاه را در من می نشاند
تنها تصور لحظه های با تو بودن
هضم این تنهایی را آسان می کرد
نمی دانم کیستی !
که در انتهای وسیع نبودنت
با ثانیه های بودنت عشق بازی می کنم
و لحظه های سبز حضورت را می شمارم
کاش بودی و می دیدی
جان کندن یک سایه را
سایه ای که حضورش را
وامدار وجود پر مهر توست
بیا و بنگر
که بی تو هیچم و نیستی
جای چشمهای تو
روی قلب من
درد می کند
دوباره کِی مرا نگاه می کنی؟...
شبیه باران باش
ببار
بر ترک های قلب شکسته ام
تا اشک های تو بهانه ای
برای پیوند سلول های زخمی ام باشند
نوشتن هدف نیست.
درد است که باید در جویبار واژه ها جاری شود.
دردا که
درد هایم انقدر غلیظ شده که جاری نمیشود!
اگر عاشق نمی بودی، چه بودی
رها کن عشق و از معشوقه کم گوی
از این سودا تو را جانا چه سودی
وفا کردی، جفا دیدی به هر بار
به رنج و درد و غم ای دل فزودی
درِ قلب به خون بنشسته ام را
نسنجیده به روی که گشودی
تو را گفتم که در هر دل وفا نیست
دل غمدیدهی من، کی شنودی
به یک لبخند او، ای وای بر من
ز سَر عقل و کمالم را ربودی
رخ زردم گواه جور یار است
بِهْ از آنم کجا باشد شهودی
نگفتم خوب رویان بی وفایند ؟
نبینی جز جفا در تار و پودی
نمیبینی که میسوزم چو شمعی
به شبگاهان که تو تنها غنودی
سرشکم گویدت، پروانهی من
در این آتش همی سوزی به زودی
که "هاتف" نیمه جان و حسرت آلود
بخواند با نوای چنگ و عودی
با تو ام ای سهراب
ای به پاکی , چون آب
یادته گفتی بهم؟ ...
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی
که شقایق هم مرد
دیگه با چی, دلی رو خوش کرد؟
یادته گفتی بهم؟ ...
اومدی سراغ من
نرم وآهسته بیا
که مبادا ترکی برداره
چینی نازک تنهایی تو
اومدم آهسته
نرمتراز یک پر قو
خسته از دوری راه
خسته و چشم به راه
یادته گفتی بهم؟ ...
عاشقی یعنی دچار
فکر کنم شدم دچار
تو خودت گفتی ...
چه تنهاست
ماهی اگه دچار دریا باشه
آره
تنها باشه
یار غم ها باشه
یادته میگفتی؟ ...
گاه گاهی قفسی میسازم
میفروشم به شما
تا با آواز شقایق که درآن زندانیست
دل تنهاییتان تازه شود
دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه
سهراب
ساحل یک نفسه
نیست که تازه کنه
این دل تنهایی من
پس کجاست اون قفس شقایقت؟
منو با خودت ببر به قایقت
راست میگفتی
کاش که مردم دانه های دلشان پیدا بود
آره
کاشکی دلشون شیدا بود
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم ...
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است
با من بمان این لحظه های آخری را
باور نکردم غیر تو من دیگری را
باور نکردم بخت بازی کرد با من
دنیا رقم زد روزگار بدتری را
آن شب کنارت پر زدم تا دم دَم ِ صبح
باور نکردم من چنین خوش باوری را
با خنده هایت غنچه های باغ خندید
از من نگیری خنده ی نیلوفری را. . . !
با گیسوانت شاخه های بید لرزید
تکرار خواهی کرد حس محشری را. . . !
تو بی گمان گل کرده در اعماق قلبی
هرگز نمی بینی چومن عاشق تری را
درمانده ام از این غزلهای شبانه
هی پاره کردم بیتهای سر سری را
تا آخر این داستان با من بمان چون
باور نکردم رفتن مبهم تری را
امشب خدا حافظ برایم نیست آسان
از دست خواهم داد شانس دیگری را
که چنین سخت به من می گیری
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم
گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند
لیک باور دارم
دل خوشیها کم نیست
زندگی باید کرد.....
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی ست
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی ست
که خبر می آرند از گل واشده ای دور ترین بوته ی خاک
روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی ست که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بد ود
زنگ باران به صدا در می آید
آدم این جا تنهاست
ودر این تنهایی سایه ی نارون تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بر دارد
چینی نازک تنهایی من
زن عشق می کارد و کینه درو می کند...
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار
همسرهستی...
برای ازدواجش ــ در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی
بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود
و میمیرد... و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا
که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد
رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی
برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که
تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و
اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...........!
و این، رنج است
و این، درد است
ای گل تو ز جمعیّت گلزار چه دیدی ؟
جز سرزنش و بد سری خار چه دیدی ؟
رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی ؟
خیز از جا ، پی آزادی خویش
خواهر من از چه رو خاموشی
خیز از جای که باید زین پس
خون مردان ستمگر نوشی
کن طلب حق خود ای خواهر من
از کسانی که ضعیفت خوانند
از کسانی که به صد حیله و فن
گوشهی خانه ترا بنشانند
تا به کی در حرم شهوت مرد
مایهی عشرت و لذّت بودن
تا به کی همچو کنیزی بدبخت
سر مغرور بپایش سودن
باید این نالهی خشم آلودت
بی گمان نعره و فریاد شود
باید این بند گران پاره کنی
تا ترا زندگی آزاد شود
خیز از جای و بکن ریشهی ظلم
راحتی بخش دل پر خون را
جهد کن جهد که تأمین کنی
بهر آزادی خود قانون را
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند/ بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند
اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی/ وانگه به یک پیمانه می با ما وفاداری کند
دلبر که جان فرسود ازو کام دلم نگشود ازو/ نومید نتوان بود ازو باشد که دلداری کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام/ گفتا منش فرموده ام تا با تو طراری کند
پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو/ از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند
چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان/ سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند
زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم/ از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند
شد لشکر غم بی عدد از بخت می خواهم مدد/ تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کند
با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او/ کان چشم شوخ شنگ او بسیار طراری کند
چه زیباست بخاطر تو زیستن
برای تو ماندن و به پای تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است
دور از تو بودن و برای تو گریستن
و به عشق و دنیای تو نرسیدن
به زمین می زنی و می شکنی
عاقبت شیشه امیدی را
سخت مغروری و می سازی سرد
در دلی، آتش جاویدی را
دیدمت، وای چه دیداری،وای
این چه دیدار دلازاری بود
بی گمان برده ای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود
این چه عشقی است که در دل دارم
من از این عشق چه حاصل دارم
می گریزی ز من و در طلبت
باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده ی من
عشق سوزان ترا می جوید
می تپد قلبم و باز هر تپشی
قصه ی عشق ترا می گوید
بخت اگر از تو جدایم کرده
می گشایم گره از بخت، چه باک
ترسم این عشق سرانجام مرا
بکشد به سراپرده ی خاک
خلوت خالی و خاموش مرا
تو پر از خاطره کردی، ای مرد
شعر من شعله ی احساس من است
تو مرا شاعره کردی، ای مرد
آتش عشق به چشمت یکدم
جلوه ای کرد و سرابی گردید
تا مرا واله و بی سامان دید
نقش افتاده بر آبی گردید
سینه ای، تا که بر آن سر بنهم
دامنی، تا که بر آن ریزم اشک
آه، ای آنکه غم عشقت نیست
می برم بر تو و بر قلبت رشک
باد می لرزاند اشکهایم را
همچنان که یادت دلم را
آری
وداعت ابتدای ویرانی من بود
من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم
یک همدم با وفا ندیدم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا، تو قلب مرا می خری ؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر
"برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم"
اگه تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل دگر نیفزایم
آسایش بیکرانه می خواهم
...
پا برسر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه ی آتشین او خوشتر
...
پنداشت اگر شبی به سر مستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم
...
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
...
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تأمل گفت
"او یک زن ساده لوح عادی بود"
...
می سوزم از این دورویی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه جاودانه می خواهم
...
رو، پیش زنی ببر غرورت را
کو عشق تو را به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را
با مهر بر روی سینه نفشارد
...
عشقی که تو را نثار ره کردم
در سینه ی دیگری نخواهی یافت
زان بوسه که بر لبانت افشاندم
سوزنده تر آذری نخواهی یافت
...
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تابم
اندیشه ی آن دو چشم رویایی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
...
دیگر به هوای لحظه ای دیدار
دنبال تو دربدر نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
...
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
و آن آه نهان به لب نمی رانم
***********************
ای زن که دلی پر از صفا داری
از مرد وفا مجو،مجو،هرگز
او معنی عشق را نمی داند
راز دل خود به او مگو هرگز
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
.
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد،در خواب شد
در دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را
او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را
من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را
او به من می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن، که من دیوانه ام
من به او می گویم ای ناآشنا
بگذر از من، من ترا بیگانه ام
آه از این دل، آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا، کس به آوازش نخواند
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
بالا و پایین پریدنم
از شوق ِ زندگی نیست، ماهی
روی خاک
چه میکند؟
چه بی ریا آمدم به قلب عاشق تو
باورم شد حرفای به ظاهر صادق تو
چه پر غرور می روی از این دل شکسته
انگار عهدی نبستی با این عاشق خسته
جنگل چشمات هواش چه سرده
هر نگاه تو حدیث درده
رفتنت دیگه شده مسلم
اما دل هنوز باور نکرده
نکنه رنجیدی از من بگو تقصیرم چیه
یا که دل به دیگری دادی بگو اون کیه
نکنه که از حقیقت تو می خوای فرار کنی
بری و یک بار دیگه منو بی قرار کنی
به اون شقایقی که مست عشقه
از تو جدا شدن شکسته عشقه
من با وفا بودم
با من جفا کردی
تنها خدا داند با دل چها کردی
شرمنده ام از دل
از عشق بی حاصل
هرگزنمیدانم که چگونه چگونگی ام را به باد سپرده ام
کسی نمیداند
لحظه هایم سرشاراز صدای آب است
سنگها بر سر راهم ومن ناله کنان، گاه
وگاه نیز آرام
من آن زلال آبم
سنگهایم از درون سینه ام پیداست
قلبم از دیدن تو شیداست
شعر مینویسم بی بهانه
بهانه هایم را اب برده است
ببین به روزگارم
روزگار آب و خاکم
گفته بودم عشق از درون سینه ام پیداست
روزهایم بی تو هر روزش خزان است
خزان رادوست میدارم چون عاشقم
عاشقی را میشناسم اما
تو را چندان که باید نه
کاش میدانستم زندگی
مقصودت از هستی چیست؟؟
یاکه مقصود من از گفتن این شعر چیست؟؟
**********
شعر میگویم برای تو
مست شوند
بمیرند
هرچه بیشتر می گریزم
به تو نزدیکتر می شوم
هر چه رو برمی گردانم
تو را بیشتر می بینم
جزیره ای هستم
در آب های شیدایی
از همه سو
به تو محدودم.
هزار و یک آینه
تصویرت را می چرخانند
از تو آغاز می شوم
در تو پایان می گیرم
از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل راچنان به مهر تو بستم که بعد ازاین
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
شرح حرمان مرا در گوش ایمان بسپریـــد / وانگه انـدر گفته هایم ، منطقی تـــر بنگـریـــــد
در حقیقت دامنی از داغتان پیش من است / یک بهار از لاله های باغتان ، پیش مــن اســت
من سزَد تا دامنــی از داغتان خـالی کنم / این مصیبت را به شکلی بر شما حالـی کنـم
من بهاری بــودم اما اِعتـدالـم زرد شـد / روزگارم طعم نومیـدی چشیـــد و درد شــــد
مرکب تـوفیق من رَم کرد و رفت از سالهـا / قامت عـزم مرا خَم کــــــرد و رفت از سالها
کشتی طوفانی ام غـرق حوادث گشت و رفـت / وین دل ویرانی ام در غصّه حادث گشت و رفت
شور و شوق زندگی رو سوی خاموشی نهاد / بر در روز و شبــــم مـُهـر فــرامـوشی نهـــاد
لحظه های سبز کم کم از دیارم کوچ کـرد / چشمهایم را حوادث بست و آنگه لوچ کــرد
سفره اقبال من از سالها برچیـده شـد / بر سرشتم گَـردی از آشفتگی پاشیده شــد
رفته ام ، در گوشه ای از عزلت غم خفته ام / شعرهایم را به گوش خسته ی خـــود گفته ام
حرفهایم را کسی نشنید و در دل ریختم / سینه را بـــا رنج و آلامـــی عمیــق آمیختــم
روزهایـم در فراسویی ، دگر رفت و گذشت / سوزهایم سوی گیسویی دگر رفت و گذشت
آرزو کـردم ، دلم در آرزوها محـو شـد / عمر غمبارم به صد محنت گذشت و سهو شد
سالها در انتظاری بس بعیـد و بس دریـغ / صبر کردم ، در مَـثــَل ، خورشید دی در زیر میغ
یاد بودم روزگاری ، نک فــراموش آمـدم / سبز رفتم روزی و چون شب سیه پوش آمــدم
پای پویایی مـرا می بـود روزی چون شمـا / ذهن جـویایی مرا می بـود روزی چــون شما
آسمانــی داشتــم مــانند چشمـان شمــا / ســـایبـــانـی داشتـــم از ابتـدا تــا انتهــا
آسمانـی ، آفتـابـی ، بـی غروبـی داشتـم / بی تکلف ، روزهــا ، شبهــای خوبی داشتم
در مسیری اوفتادم پر ز شور و پر ز شـر / در محیطـی پا نهادم پر تـب و تـاب و خطــر
در مسیرم آنچـه دیـدم یک نفر آگـاه بـود / راه من اینجـا چه دانستم که آخر چـاه بـود
رفته ام انـدر فرا سوی عـدم راهم کجاست؟ / بارالها! بینشــم ، افکـار آگـاهـم کجـاست؟
شمع می سوزد بیا و ناله ام را گـوش کـن / قطره ای از داغ جـانسـوز مـراخامـوش کن
آفتابم تیره شد ، ای دستها یـاری کنیـد / شمع را در سـوز مگذارید و همکـاری کنیـد
دستها یاریگـری دیگـر به غایـت نیستنـد / اشکهایم گوهــری دیگــر به غایـت نیستنـد
کاش مانند شمـا مـن هــم ثـوابی داشتـم / در گذرگاه زمـان شور و شتابـی داشتــــم
کاش همّت می نمـودم ، زود می کـردم عبور / کاش می رَستـم از این واهی به فرداهای نور
راههایم بسته شد تـا گامهـایـم خستـه شد / گامهایـم خسته شد ، تـا راههایم بسته شد
سالها رفت و در این بیگـاه مـاندم ای دریغ / راهها طی گشت و من گمـراه ماندم ای دریغ
راست می گفتی تو ای مهد امید ای غمگسار / راست می گفتی ، نمی ماند خـوشی ها پایدار
باز آیا لحظه هایم آسمـانـی مــی شود؟ / باز آیــا کوچـه هایــم ارغوانـی مـی شـــود؟
باز آیا آسمـانم صـاف و آبـی مـی شـود؟ / باز آیـــا روزگــارم ، آفتـابـی مــی شـــود؟
عشقت نه سرسری ست که از سر به در شود
مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود
عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم
با شیراندرون شد و با جان بدر شود
| Design By : Night Melody |
